Vorvar & Vooved & Kerver نام هایی که با  مرتفع ترین آبشار ایران همراه اند، درست شب پنجشنبه بود که با زنگ موبایل خانم سلطانی یاد و خاطرات سال 84 که به سمت منطقه رودفرق وارتفاعات  جبالبارز رفته بودیم زنده شد، هرچند با مشغله ای که داشتم امکان حضور در این سفر را در خود نمی دیدم ولی دست تقدیر ما را ناخودآگاه به آن دیار کشاند.

عصر پنجشنبه با تنی خسته از سیرجان به کرمان رسیدم و با عجله کوله بار سفر را جهت همراهی دوستان راهنمای تور کرمان، بستم و ساعت 16:25 در معیت دوستان کرمان را به سمت آبشار وروار با یکدستگاه مینی بوس هیوندا به رانندگی آقای قاسمی  ترک کردیم، ابتدای جاده ماهان  (جیرفت 220 Km) بر روی تابلو سبزرنگ بزرگی نوید حد اقل سه ساعت تحمل صندلی های مینی بوس را  می داد. بعد حدود یک و نیم ساعت به راین رسیدیم، عصری بهاری درخیابان شلوغ اصلی شهر با جنب و جوش مردمی کنجکاو دیدنی بود، حدود نیم ساعتی جهت خرید مرغ و نان سپری شد و با جمع شدن گروه به سمت جیرفت براه افتادیم.

با رسیدن به منطقه زیبای دلفارد با اقلیمی بی نظیر جهت استراحتی کوتاه و نماز از ماشین پیاده شدیم(& Altitude=2080m Latitude 29 00’ 31.4”  N - Longitude 57 35’ 42.8” E )و طبق روال نیم ساعتی از این محیط زیبا استفاده نمودیم و مجددا" براه خود ادامه دادیم تا حدود ساعت20:40 به شهر زیبای جیرفت که مقدم میهمانان را با بهار نارجش عطراگین می نمود رسیدیم. هرچند مردم خونگرم و میهمان نوازش بخصوص آقای رشیدی از پرسنل آموزش و پرورش، به محض اینکه متوجه مشکل گروه ما جهت انتخاب محلی برای شب مانی ما شد با  کلی پیگیری مدرسه ای را برای ما در نظر گرفت  یا دوست آقای خلیلی (راهنمای تور)  که آماده پذیرایی گروه 18  نفری ما در آپارتمان 100 متری خود شد یا جناب آقای علیدادی که ما را در آن شب از امکانات اداره باستان شناسی جیرفت بی نصیب نگذاشت تا شبی بیاد ماندنی درآرشیو خاطراتمان به ثبت رسانیم. حقیقتا مرور هر لحظه زندگی ما انسانها و اتفاقات آن شب آدم را ناخوداگاه یاد بزرگی و رحمت بی پایان خداوند می اندازد که لحظه ای بندگانش را از یاد نمی برد و مصداق آن، داستانی می باشد که  پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست ومنتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف دررفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه
به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟)) خدا جواب داد:
))بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی((..... اگر مجالی بود ادامه دارد.