چایفروش ترک روبروی مسجد سلطان احمد

سفر به تركيه براي هر گردشگري جذابيتهاي خاص خود را دارد. نوشته زير سفرنامه ايست از گردشي چهار روزه در استانبول كه به همت وزارت گردشگري و سفارت تركيه در تهران انجام گرفت.

خبرگزاري ميراث فرهنگي_اكوتوريسم و جاذبه‌ها: «مارشال برمن» در «تجربه مدرنيته» مي‌نويسد: « دل و ذوق «والتر بنيامين» او را به طور مقاومت ناپذيري به‌سوي آرايش، مد و تجمل شهر، به‌سوي بازي و سطوح و ظواهر خيره كننده سوق مي‌دهد. در همان حال وجدان روشنفكرانه‌اش مصرانه او را از آغوش اين همه وسوسه بيرون مي‌كشد و به او يادآوري مي‌كند كه كل اين جهان پرزرق و برق پديده‌اي توخالي و به لحاظ معنوي تهي است و از ديدگاه تاريخ محكوم به فنا.»

برمن ادامه مي‌دهد:« بنيامين بارها و بارها عزم ايدئولويكي خود را جزم مي‌كند تا از وسوسه‌هاي شهري چشم بپوشد و خوانندگان را از رفتن به‌سوي اين وسوسه‌ها منصرف كند. اما هيچگاه نمي‌تواند از نگاه آخر به آنچه در بلوار، زير گذرگاه و بازارچه‌هاي سرپوشيده مي‌گذرد، دل بركند. او مي‌خواهد رستگار شود ولي نه به اين زودي.»
*****
سفر به تركيه و رودررو شدن با دنياي هزار و يك‌شبي استانبول نوشته‌هاي مارشال برمن در تجربه مدرنيته را در ذهن زنده مي‌كند. در بدو ورود به فرودگاه عظيم «آتاتورك» استانبول با خيل مسافران رنگارنگي روبرو مي‌شويد كه از كشورهاي مختلف جهان به اين شهر آمده‌اند.
از فرودگاه تا هتل پنج ستاره‌، بايد از بيغوله‌هاي استانبول گذر كرد. شهري كه شمال و جنوبش فقير و غني را از هم جدا نمي‌كند، خط كشي وسط خيابان اين كار را انجام مي‌دهد. خانه‌هاي رنگي آن طرف از مرفه نشيني مي‌گويند و لباسهاي آويزان بر روي نرده‌‌ها حكايت از وضع مالي اينطرفي‌ها مي‌كند.
وقتي پا در خيابانهاي استانبول مي‌گذاريد، حجم رنگ از همه طرف هجوم مي‌آورد و تفاوت پوششها جلب توجه مي‌كند، همان تفاوتي كه در اتاقهاي هتل هم ديده مي‌شود. اگر درون يخچال انواع و اقسام نوشيدنيها وجود دارد، در كمد جانماز ديده مي‌شود.
در خيابانها، زنان محجبه‌اي كه يك تار مويشان معلوم نيست به راحتي از كنار زناني كه لباسهاي راحت پوشيده‌اند مي‌‌گذرند و اين نمود انساني ماشينهاي مدرني است كه كنار ديوارها و بناهاي تاريخي شهر پارك كرده‌اند.
ديوارهاي دوران امپراتوري عثماني، تمامي شهر را در برگرفته‌اند و ورود «سلطان محمد فاتح» را پس از سالها به شهر ياد آوري مي‌كنند. شهري كه  آخرين دژ امپراتوري «بيزانس» بود. روميها خاك را با روغن زيتون آغشته كرده‌بودند تا هيچ تنابنده‌اي نتواند بر روي آن راه برود و تركها با بستن پارچه‌هايي بر پاي اسبها و آدمها، زمينهاي چرب شده با روغن زيتون را درنورديدند.
فاتحان با پيروزي خود مهر پاياني برقرون وسطي زدند و آغازگر تابش نور رنسانس بر سراسر خاك اروپا شدند.
فاتحان، كليساها را با اضافه كردن گلدسته‌هايي به مسجد تبديل كردند و آنان را به اسامي اعظم الله، محمد، علي و ابوبكر مزين كردند، اما خط بطلان بر تصوير مريم و مسيح نكشيدند و حالا و پس از گذر سالها، گچبريهاي «اياصوفيه» و «سلطان احمد» بر اين امر گواهي مي‌دهند.
مسيحيان اين بار اما به شكل گردشگران رنگين پوش اروپايي و آمريكايي، نه براي فتح كه براي گردشگري وارد استانبول مي‌شوند و به هنگام ورود به اين مساجد، نه تنها كلاه و زوبين ندارند كه با با انداختن پارچه‌اي رنگين، برهنگي خود را در محضر خدا بر روي زمين مي‌پوشانند.
 ميهماناني كه سالانه، شش ميليون آنها وارد استانبول و بيست ميليون وارد سراسر خاك تركيه مي‌شوند.
 استانبول در نقطه پاياني آسيا و آغازين اروپا، بهترين نماد روبرو شدن مدرنيته با سنت است. روبرو شدني كه بيش از تاييد تقابل «هانتينگتوني»، نشانگر تفاهم است.
در استانبول از موتور و كاميون و بوق خبري نيست و اگر ترافيكي هم است، آنقدر نرم و روان است كه شايد براي گردشگر خارجي، لحظه‌هاي درنگ در پشت چراغ قرمز فرصتي مهيا كند، تا نگاهي ديگر به اين ابر شهر تاريخي با پانزده ميليون جمعيت و وسعتي سه برابر تهران داشته باشد.
در گذر از محله‌هاي شهر مي‌توان پاي در محله‌ يهودي نشين گذاشت و بر بالاي برج «گالاتا» رفت كه سالها پيش جمهوري نشينان «جنوايي» آن را بنا كرده‌اند.
 ميزبانمان مي‌گويد:« از اين بالا مي‌توان در فصول بهار و پاييز به تماشاي دلفين‌هايي نشست كه از درياي مديترانه به درياي سياه و بالعكس مي‌روند و مي‌آيند.» پرچمهاي قرمز و زرد بزرگي در سراسر محل آويخته شده كه علامت طرفداران تيم فوتبال «گالاتاسراي» است، همچنان كه محله‌هاي ديگر پرچمهاي «بشيكتاش» و «فنرباغچه» را به اهتزاز درآورده‌اند.
لذت بصري سوار شدن بر كشتيهاي كه شب‌هنگام از زير پلهايي عظيمي مي‌گذرند كه اروپا و آسيا را به هم وصل مي‌كنند و ديدن ماه بدر از زير پل، پرچم سرخ رنگ تركيه با ماه و ستاره را به‌ياد مي‌آورد.
در كاخ زيباي «دولماي باغچه» همه چيز در ساعت نه و ده دقيقه متوقف شده‌است. همان ساعتي كه «آتاتورك» فوت كرده‌است و هزاران عكس و پوستر آتاتورك در سراسر تركيه شايد روح او را در سراسر كشور به جولان در مي‌آورد، اما حضور عيني او را تجسد نمي‌بخشد.
كاخ بزرگ ديگر «توپ كاپي» است كه از عظمت و قدرت فراوان پادشاهان عثماني مي‌گويد. همانهايي كه در كنار چشمه آبي، براي به‌رخ كشيدن قدرت آسماني خود گردن چهار هزار نفر انسان زميني را كه بر آنها شوريدند، زدند و در كاخهايشان كه اكنون موزه شده، پس از فتح مكه و مدينه، پرده كعبه، عباي پيامبر و شمشير خلفاي راشدين را جاي دادند.
« لوپ كاپي» ساحل ديگر استانبول حكايت آن روي سكه اين شهر است. موج مهاجرين سياهي كه گردنبند و دستبند مي‌فروشند، صدف مي‌خورند و سياهي آنان از سياهي قاره‌اي مي‌گويد كه از آن مي‌آيند.
ديدنيهاي استانبول پاياني ندارد. يكي از آنها كشتي‌هايي است كه به آرامي درياي «مرمره» را مي‌پيمايند تا از جزيره «پرنس» به جزيره «بيوك آدا» بروند. جزيره‌هايي لميده بر كنار درياي مرمره كه در آخرين آنها سگي سه پا منتظر مسافران است. اين‌جا بايد با دوچرخه يا درشكه رفت و آمد كرد و در ايستگاه آخر با دادن دو لير الاغ سواري، كه اين يكي براي گردشگر غربي خسته از اتوموبيل و آپارتمان، جالب و بديع است.
ميدان «تقسيم» و خيابان «استقلال» در مركز شهر، خاطره تصويري مشترك استانبوليها را حفظ كرده‌اند. پشت آنها محله فرانسويها است، با پله‌هاي فراوان كه صدها ميز و صندلي در شبهاي شنبه و يكشنبه ميزبان هزاران بومي و گردشگري هستند كه غذايشان را چون آييني سنتي و مقدس در بيرون از خانه مي‌خورند و شادي و خنده را بر سفره‌هايشان ميزبان مي‌شوند.
در قهوه‌خانه‌هاي كنار خيابان مي‌توان آمريكايي خالكوبي شده‌اي را در حال قليان كشيدن ديد كه با دختر محجبه‌اي تخته  نرد _ زندگي _ بازي مي‌كنند. تكرار امروزي حديث كهنه «علي بابا» و «درازگيسو» در شهر هزار و يك شبي استانبول.
 اگر در اين پياده‌رويهاي طولاني «دزد بغداد» را سوار بر «هارلي داويدسوني» پيشرفته تي شرت چه‌گوارا» ديديد، تعجب نكنيد. «فوكوياما» اشتباه كرد كه پايان تاريخ را اعلام كرد. اين همان تاريخ پسامدرني‌ است، كه تازه آغاز شده است.
شهاب ميرزايي