در آغاز "زامياديشت" توصيفي از كوه‌هاي جهان آمده و پس از آن گزارشي است درباره "فركياني" كه از هر يك از شاهان ايراني به شاهي ديگر مي‌رسيد

فره وهر

خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ گردشگري ـ در بخش‌هاي قابل توجهي از اوستا ، كوه و فر در ارتباط با هم آمده اند.

كتاب زرتشتيان، اوستا، شامل پنج پخش گاتاها، يشت‌ها، يسنا، ونديداد و ويسپرد است كه در آغاز "زامياديشت" يكي از فصل‌هاي يشت‌ها، توصيفي از كوه‌هاي جهان آمده و پس از آن گزارشي است درباره "فركياني" كه از هر يك از شاهان ايراني به شاهي ديگر مي‌رسيد.

 پرسشي كه خودبه‌خود براي خواننده پيش مي‌آيد اين است كه چرا توصيف كوه‌ها در آغاز يشتي كه ويژه "فر" است، آمده و مناسبت ميان فر كياني و كوه‌هاي روي زمين چه بوده؟
براي رسيدن به جواب سوال فوق ناچاريم كه تك تك نمادها و اسطوره‌هايي كه در اين رابطه وجود دارند را به طور مجزا مورد بررسي قرار دهيم و سپس با جمع آوري اطلاعات خام و در ادامه، استنتاج از مطالب ، نتيجه را اعلام كنيم.

1- فر:
در اوستا از دو "فر" ياد شده است: فر كياني و فر ايراني
فر يا فره ايزدي يكي از كهن‌ترين و پرآوازه‌ترين بن مايه‌هاي فرهنگي و باور شناختي در ايران باستان،و در جهان بيني زرتشتي است.

همچنين فرّه ايزدي يكي از اركان مهم آيين پادشاهي است و لازمه قدرت و فرمانروايي.
فرّه در اوستايي "خورنه" در پارسي باستان "فرنه"،در پهلوي "خورّه" يا "خره" و در پارسي دري در ساخت‌هاي "فره" و "فر" آمده است.

درباره فر آن‌چه مي‌توان گفت اين است كه فر در باورشناسي كهن ايران،فروغ يا نيرويي مينوي و ايزدي است كه هركس از آن برخوردار گردد،به سروري و نيك‌بختي دست خواهد يافت.

فر رابطه جهان انسان و جهان خدايان را مي‌نماياند.فر در شاهنامه و متون اساطيري، گرچه مظاهري مختلف دارد ولي صفتي تغييرناپذير در آن وجود دارد كه مي‌توان آن را پديده‌اي خدايي دانست كه گاهي به صورت نور از چهره پادشاهان و موبدان و پهلوانان مي‌تابد.

به باور ايرانيان،هر شهريار تا زماني كه فره ايزدي با اوست، در كامگاري و شكوه مي‌تواند فرمان براند.اما اگر فره از شهريار بگسلد،هم او به ننگ و نفرين گرفتار خواهد آمد و هم ايرانشهر به آشوب و ايراني دچار مي‌شود.

در نوشته‌هاي پهلوي به مضمون " چهر از يزدان" بر مي‌خوريم. ترجمه و تعبير آن اين است كه پيكر و فر پادشاه بازتاب ايزدان است.

بربنياد باورهاي كهن،تنها پارسايان و پاكان مي‌توانسته‌اند از فر برخوردار گردند و به فرخي و فرهمندي راه جويند.فر همواره از ناپاكان و ديوخويان مي‌گريخته است.

شيخ شهاب الدين سهروردي "فر" يا همان "فرزانگي فروغ" را پرتوي از گوهر خداوندي دانسته كه بر هر كس بتابد اورا به سروري و والايي مي‌رساند.

دراساطيرايراني، شاهاني‌همچون ‌كيومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشيد، فريدون، كيكاووس، كيخسرو، منوچهر، اردشيربابكان و ...و پهلواناني‌ همچون‌گرشاسب، آرش، سام، زال، رستم و اسفنديار داراي فر ايزدي بوده‌اند و به همين جهت كارشان رونق فراوان داشت.

موضوع جالب اين است كه در اساطير فرهنگ‌هاي ديگر هم، از جمله يونان، فر و فره‌مندي ديده مي‌شود.

بايد دانست كه وجود و حضور فر نه تنها منشا تغييرات عمده در هستي افراد مي‌شود، بلكه موجب دگرگون شدن عملكرد مرگ و حتي نجات از مرگ هم مي‌شود. (اشاره به رويين تني پهلوانان)

فر و خورشيد با هم بي‌ارتباط نيستند. از ديد ريشه شناسي لغت هم ميان خورنه يا خوره يا هور يا خور(خورشيد) پيوند وجود دارد.همچنين فر داراي تابش بوده است.فر را شايد همانند هاله‌اي نوراني بتوان تصور كرد كه چهره و پيكر كسي را در بر مي‌گيرد.

2- كوه :
ارزش‌هاي رمزي و نمادين كوه بسيارند.كوه،مرتفع ترين نقطه زمين و نقطه تلاقي آسمان و زمين است.كوه در مركز عالم واقع است.

در سراسر جهان باستان، كوه‌هاي مقدس بسياري وجود داشتند كه جايگاه خدايان بود و پيوند ميان آسمان و زمين به شمار مي‌آمدند.

كوه به عنوان نمادي محوري و مركزي به معني گذر از يك مرحله به مرحله ديگر و هم‌نشيني با ايزدان مطرح مي‌شود.همين‌طور به معناي حفاظت‌گاه و منزل ايزدان نيز هست.

كوه، نقش قله‌ي بهشت را هم مي‌پذيرد.

كوه براي آدمي مفهوم "بلندي" دارد. به زعم ميرچاالياده، بلندي مقوله‌اي است كه في‌نفسه دسترسي بدان وجود ندارد و متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است.تا جايي كه بلندي معابد از همين مفهوم نقش مي‌پذيرند.آن‌كه با آداب و تشريفاتي خاص از پله‌هاي معبدي بالا مي‌رود،ديگر يك انسان معمولي نيست.

يكي از موضوعاتي كه بر روي سفالينه‌هاي باقي مانده از دوران باستان نقاشي شده، مربوط به شكل‌هايي است كه كوه را تداعي مي‌كنند.بنابراين كوه از ديرباز يك انديشه  مهم در تفكر بشر قلمداد مي‌شده است.

زيارت كوه مقدس نماد آرزو،دوري از هوس‌هاي دنيوي،دستيابي به قلمروهاي عالي و صعود از جزئي و محدود به كلي و نامحدود است.

كوه يك مهبد طبيعي و شتيد اولين معبد انسان باشد.بعدها هم معابد بر بالاي كوه‌ها يا شبيه به كوه‌ها ساخته شدند.

كوه يكي از دوازده زينت بر روي جامه‌هاي امپراتوران چين بود.و همچنين مكان عزلت راهبان چيني به شمار مي‌رفت.

همچنين در اسطوره‌ تائويي، كوه نشانه جزاير خوشبختي،جايگاه جاودان‌ها يا تپه‌هاي طول عمر،يعني محلي كه قارچ مقدس در آن‌جا مي‌رويد،قلمداد مي‌شود.

2-1- كوه‌هاي اساطيري و مقدس:
 كوه‌ها در اديان و باورهاي گوناگون  نقش مهمي داشته‌اند:پيامبر اسلام در بالاي كوه حرا و در غار حرا جبرائيل را ديد و پبام الهي را شنيد.موسي ده فرمان خداوند را در كوه سينا دريافت كرد.اهورامزدا در بالاي كوه با زرتشت گفتگو كرد.زئوس خداي خدايان يوناني و فرمانرواي آسمان‌ها برفراز كوه از مادر زاده شد.كشتي نوح بر فراز كوه آرارات جاي گرفت.

در زير، اشاره‌اي كوتاه داريم به نقش كوه در فرهنگ‌هاي مختلف.

يونان :
به طوري كه معلوم است در اساطير يوناني كوه جايگاه كشف و شهود بوده است.
در اساطير يونان كوه در خلقت بشر موثر بوده،بدين گونه كه "پرومتئوس" بنا بر دستور زئوس در محلي موسوم به "پانوپئوس" واقع در چند كيلومتري شمال شرقي كوه دلفي(زيارتگاه آپولون) از خاك رس گل آدم را سرشت و آن را شكل داد و زئوس بدان حيات بخشيد.

در يونان بلندترين كوه،المپ (olympus) واقع در ميان مقدونيه و تسالي بود. زيارتگاه زئوس، خداي خدايان در اين كوه بود و اجتماع خدايان نيز در المپ صورت مي‌گرفت.

ايران:
كوه "اوشيدرنه" در كنار درياچه كيانسه جايگاه وحي اهورامزدا به زردشت است.
بر حسب معتقدات ايرانيان،كوه مقدس البرز در ميانه زمين واقع و به آسمان پيوسته است.
از دوران ساساني كوه سبلان محل الهام غيبي زردشت تلقي شد.

الوند، البرز، بيستون، كوه رحمت در تخت جمشيد و ... از كوه‌هاي مقدس ايران به شمار مي روند.

تخت سليمان در ايران جايگاه حضرت سليمان شمرده مي شد. 

هند:
بر حسب معتقدات هندوان،كوهستان meru در مركز جهان قد بر افراشته است و بر فرازش ستاره قطبي مي‌درخشد.

ژاپن:
فوجي ياما مقدس ترين كوه ژاپن به شمار مي‌رفت.

مكزيك:
اقوام آزتك براي خدايان خود بر بالاي كوه قرباني مي دادند و نام دو كوه "ايكستاسيمان" و "سبتاپتل" در مكزيك برگرفته از كهن ترين اسطوره هاي آزتكي است,نام كوه اول به  معناي "زن خوابيده" و نام كوه دوم "كوه ستاره" است.

سري‌لانكا:
 در سري لانكا,كوه آدم جايگاه فرود حضرت آدم از بهشت است.

اسلام:
در مجمع التواريخ و القصص و ماخذهاي ديگر آمده است كه سنگ‌هاي خانه كعبه را فرشتگان از پنج كوه مقدس و حجرالاسود را از بهشت آورده اند.ازآن پنج كوه نام طور سينا،طور زيتا(زيتون)،كوه جودي و كوه حرا مشخصا ذكر شده است.اين كوه‌ها از آن جهت مقدس‌ شمرده شده‌اند كه نظر كرده خداوند بودند و پاي پيغمبران به آن‌ها رسيده بود: موسي و طور سينا،نوح و كوه جودي،عيسي و كوه زيتا،محمد و كوه حرا.

يهوديت:
كوه سينا جايگاه وحي بود.

مسيحيت:
براي مسيحيان ،جلجتا در مركز عالم قرار داشت و در عين حال،قله كوه كيهاني و جايگاه آفرينش آدم و مدفن وي بود.

كشتي نوح:
كوه جودي كه طبق روايات، كشتي حضرت نوح بعد از پايان بارندگي بر روي آن قرار گرفت و زندگي جديد جانوران از آنجا آغاز شد.

همچنين انسان‌ها براي ناميدن برخي كوه‌ها از واژه‌هاي مقدس استفاده كرده‌اند.

در هيمالايا  چند كوه  مشهور داراي‌ نام‌هاي مقدس هستند.
معناي "آناپورنا" نخستين8000متري صعود شده توسط انسان، "الهه‌ي پربركت" است.
"گوساين‌تان" سيزدهمين 8000متري،  به معناي "خانه‌ي‌مقدس است".

پرفرازترين كوه جهان، "شومولونگما"(اورست)يعني "الهه‌ي مادر برف‌ها".
در بين 8000متري ها الهه‌ي ديگري نيز وجود دارد ؛"الهه‌ي فيروزه‌اي" يا همان كوه "چواويو".
در قاره‌ي آسيا و در نزديكي اولان‌باتور، پايتخت مغولستان كوهي وجود دارد كه مغول ها آن را "بوگدوال" نام گذارده‌اند:"كوه خدا".

2-2- بناهاي كوه مانند:
معماري بناهاي كوه مانند،از اين اعتقاد ناشي مي‌شده است كه آدميان قله كوه را نزديك‌ترين مكان به آسمان مي‌دانسته‌اند و سعي مي‌كرده‌اند كه مسكن‌هاي خود را بر بلندترين نقطه كوه كيهاني بسازند،تا رسيدن به آسمان شدني باشد.

در واقع زيگورات‌ها ، اهرام ، مقابر و بناهاي برجي شكل،گنبدها و معابد چندين طبقه بلند، در همه جا نمادي از كوه و آسمان بودند.اين موضوع در سرزمين‌هايي كه به طور طبيعي فاقد كوه بودند بيشتر مشهود است،همانند: بين‌النهرين،مصرسفلي،جنگل‌هاي مكزيك و پرو.

سومريان و بابليان چون كوه مهمي نداشتند،زيگورات‌ها و عبادت‌گاه‌هاي خود را كوه‌آسا مي‌ساختند و با اين كار وجود كوه را تداعي مي‌كردند.اصولا واژه سومري زيگورات به معناي كوه است.

اين شيوه معماري مذهبي نه تنها در آسياي غربي،كه در جوامع اينكا در آمريكاي مركزي و جنوبي و در ساير نقاط دنيا هم رواج اشت.

رسيدن از زمين به آسمان پس از مرگ شايد دليلي باشد كه باعث شده،شاهان هخامنشي در دل كوه(به عنوان واسطه‌اي ميان زمين و آسمان) دفن شوند.همين‌طور است بسياري از مقابر برج‌گونه كه نمونه‌اشان در ايران كم نيست(همچون برج مقبره‌اي قابوس)و به عنوان راه ارتباطي ميان زمين و آسمان و گذر روح متوفي از اين راه،ساخته شده‌اند. 

عروج به كوه‌ها و فضاهاي مرتفع انسان(زنده و مرده) را از زمين دور كرده و به آسمان نزديك مي‌كند و در واقع او را متعالي‌تر مي‌كند.

اگر فراعنه مصر در اهرام دفن شده‌اند،نشان از اين موضوع است كه از طريق بناي هرم،روح(كا) فرعون به آسمان مي‌رسد و جاودانه مي‌شود.

3- مركز دنيا:
مركز عالم،نقطه‌اي است كه محور عالم از آن مي‌گذرد و بدين ترتيب جايي آكنده از قداست است.

اعتقاد به مركز و ناف دنيا و همچنين محور جهان،يك باور قديمي است كه براي مردم باستان بسيار با ارزش تلقي مي‌شد.

مركز نقطه‌اي است كه همه چيز گرد آن مي‌گردد.همچنين نماد بهشت و فضاي مقدس را هم مي‌پذيرد.

در اسطوره‌هاي ايراني اورمزد ،نخستين گاو و نخستين انسان را در ميان جهان (ايرانويچ) مي‌آفريند.

مركز جهان در باور آدمي، گاهي جايي بوده است كه در انقلاب تابستاني،نور خورشيد در آنجا عمود بر سطح زمين بتابد.و گاهي با كوه در ارتباط است.

از طرف ديگر، انسان سنتي كه به دنبال زندگي در نزديك‌ترين حد ممكن به مركز جهان بوده است،علاوه بر اين‌كه معتقد بوده است كشورش،شهرش و معبد داخل آن واقعا در مركز جهان قرار گرفته است، مي خواسته كه خانه‌اش نيز به عنوان مركز جهان قلمداد شود.يعني دوست داشته كه جهان از خانه او آغاز شود و گسترش يابد.

اگر بخواهيم مفهوم مركز را در عناصر طبيعت بشماريم ،مي‌توانيم به قلب در انسان،خورشيد در جهان،طلا ميان فلزات،جواهر ميان سنگ‌ها،نيلوفر در بين گياهان،شير ميان حيوانات،شاهين يا عقاب در پرندگان،دلفين ميان ماهي‌ها،انسان ميان مخلوقات،اجاق در خانه،محراب در معبد و ... اشاره كنيم.

نمادهاي مركز نيز عبارتند از:ستون،درخت كيهاني،كوه مقدس،قلب،چشمه يا چاه حيات،هرم يا هر فضاي مقدس ديگر ،نقطه مركزي صليب و...

4- نماد شاه:
شاه نماد دسترسي به تعالي در جهان ناسوتي است.
شاه در دنياي باستان با ايزد آفريننده و خورشيد برابر است.شاه همانا خداي جهان و نماينده خورشيد در زمين است.  

در اسلام، ملك يكي از اسماءالله است.بر طبق اعتقادات آفريقايي‌ها،شاه به معناي صاحب تمام زندگي بشري و كيهاني است.

شخصيت شاه چنان مهم بود كه تمامي تغييراتي كه روي تخت شاهي رخ مي‌داد، مفهومي كيهاني داشت. سلطنت يك شاه بد يا يك شاه خوب در باروري و حاصلخيزي زمين،گياهان و جانوران اثر بد يا خوب داشت.

شاه نمي‌بايستي ناقص باشد. هرگونه نقص جسماني شاه را از سلطنت بركنار مي‌كرد.ضغف و پيري شاه،عدم لياقت او براي پادشاهي بود.

تاج،تخت و عصاي سلطنتي از نشا‌نه‌هاي قدرت شاه به شمار مي‌روند.

5- نماد خورشيد:
خورشيد علاوه بر همه نمادهايي كه مي‌پذيرد، سمبل قلب كيهان،تجلي خدا،فر،شكوه،عدل و سلطنت هم هست.

توجه به خورشيد در اساطير و افسانه‌هاي مردم باستان، رشد بسياري داشت.
از همين رو تقريبا در تمامي نقاط جهان خورشيد در زمينه‌هاي گوناگون تفكر بشر نقشي اساسي را مي‌پذيرد.

نماد و نقش خورشيد را از نقوش سفالينه‌ها گرفته تا ظروف و همچنين در نقاشي‌ها در همه ادوار تاريخي مي‌توان تشخيص داد.

خورشيد به واسطه نور،عظمت و فايده،هميشه در نزد اقوام مختلف و به ويژه در رماني كه بشر به كشاورزي روي مي‌آورد،مورد احترام و تقدس بوده است.  

خورشيد هم نماد زندگي است و هم نماد مرگ و هم نماد تجديد حيات پس از مرگ.
نماد خورشيد در ميان انسان‌ها "شاه" و در ميان پرندگان، "شاهين" و "عقاب"،در ميان گياهان، گل "نيلوفر" و "آفتاب گردان" و در ميان چهارپايان "شير" است.

6- كوه و خدا :
قبل از هر چيز، جالب است بدانيم اين‌كه جايگاه خدا در كوه است،باوري عام و قديمي است.
پناه جستن خدايان به كوه و توليد مثل آنان در كوه و اقامتشان بر كوه از قديم نمايان‌گر اهميت و تقدس كوه نزد مردمان مديترانه بوده است.

موضوع مهم اين است كه خدا در كوه با پيامبرانش سخن گفته است و همين موضوع باعث تقدس كوه‌هايي شده كه به اعتقاد مردم اين اتفاق در آن‌ها صورت گرفته است.

هرودوت مي‌نويسد:" ايرانيان عادت داشتند كه بر بلندترين قله كوه‌ها براي زئوس(هرودوت خداي ايرانيان را زئوس تصوركرده است)قرباني دهند."

ارتباط خدايان و اسطوره‌هاي هندي هم با كوه مشخص است.

در هنر مسيحي چهار رودخانه از كوه مقدس و عرش خدا جاري مي‌شوند.

در ونديداد، اشاره شده كه اهورامزدا در بالاي كوه با زردشت مكالمه كرده است.

 7- كوه و خورشيد:
در ادبيات و فرهنگ عامه، خورشيد در پس كوه غروب مي‌كند.
در نقاشي كودكان ،در اكثر مواقع كوهي حضور دارد و بر فراز اين كوه هميشه خورشيدي در حال درخشيدن است.

ارتباط كوه با خورشيد در بسياري از جوامع هند و اروپايي و غير هند و اروپايي ديده شده است.
بزرگترين خداي جامعه اينكا، خورشيد بود كه براي عبادت او عبادتگاه‌هاي بزرگ و چندين طبقه هرم مانند مي‌ساختند كه نمادي از كوه وآسمان بود.

در اساطير آريايي كوه با خورشيد و آب با ماه ارتباط داشته است.

 8- كوه و شاه:
بنا به سنت ايراني ،تاريخ بشر با كيومرث آغاز مي‌شود.در متون قديمي كيومرث نمونه اولين انسان است كه حتي پيش ازآفرينش جهان انساني هم وجود داشته است.

جالب است بدانيم ، كيومرث كه اولين انسان(مرد) و اولين پادشاه جهان در اسطوره هاي ايراني است،كوه نشين معرفي شده است:
كيومرث شد بر جهان كدخداي        نخستين به كوه اندرون ساخت جاي
كيومرث را "گرشاه" يعني "پادشاه كوه" هم خوانده‌اند.

نقش شاهان ايراني را بر كوه حجاري كرده‌اند.آرامگاه برخي از شاهان ايراني نيز در داخل كوه است.

مهرداد بهار توضيح جالبي در اين زمينه دارد. او در رابطه با دفن پادشاهان هخامنشي در دل كوه رحمت (كوه نزديك تخت جمشيد) اظهار مي‌دارد، همان‌طوركه خورشيد در كوه غروب مي‌كند، شاه هم در كوه غروب مي‌كند.از كوه كه آب بيرون مي‌آيد، نعمت بيرون مي‌آيد. شاه هم كه نعمت بخشنده است در كوه مدفون مي‌شود تا همچنان بركاتش ادامه داشته باشد.

9- كوه و انسان:
رابطه كوه و آدمي از ديرباز برقرار است،در واقع از همان هنگامي كه بشر قبل از آمدن به دشت‌ها در ميان غارها مي‌زيسته است.

بعدها تكلم، يعني آن‌چه كه آدمي را از بقيه موجودات مجزا مي‌كند، احتمالا براي اولين بار در كوه براي بشر اتقاق افتاده است.در واقع كوه اولين موجودي است كه با پژواكش جواب انسان را داده و با او حرف زده است.به همين علت بشر از همان ابتدا كوه را داراي يك نيروي مافوق انساني تصور كرده و برايش احترام خاصي قائل است و جايگاه خدا را در آن مي‌داند.

وقتي داستان پيامبران را مي‌خوانيم،متوجه مي‌شويم كه بيشتر آنان در كوه بود كه صداي خدا را شنيدند و سپس به ميان مردم آمدند و پيام خدا را ابلاغ كردند.

از طرفي وقتي به داستان توفان نوح رجوع مي‌كنيم، مي‌بينيم بعد از فاجعه سيل و سرگرداني مردم در دريا، قله كوه اولين چيزي است كه سر از آب بيرون مي‌آورد و حكم نجات دهنده را براي آن جمع فلك زده پيدا مي‌كند.از اين رو كوه به عنوان ناجي نسل بشر، مقدس مي‌شود.

واژه "منوش" در جوامع هند و اروپايي دو معني داشت: يكي به معني فكر(انسان/مرد) و ديگري به معناي كوه كوه منوش در اوستا (يشت 19،بند1 )ذكر شده است ولي در آن جا "منوشه" ناميده شده است.

منوش احتمالا از همان "منو" ريشه مي‌گيرد و "منو" در ادبيات هندي نياي قوم آريا و نخستين قرباني كننده و به عبارتي از نمونه‌هاي "نخستين انسان" است.

همچنين وجود واژه "منو"، در واژه "منوچهر"يا "منوش‌چهر"، يكي از شاهان افسانه‌اي ايران تميز داده مي‌شود.بنا به روايت بندهش(فصل 12،بند 10)،"منوش چهر" در كوه "منوش" به دنيا آمده است.

منوش‌چهر(منوچهر) همان شاه ايراني است كه در برابر حمله افراسياب،شاه توران قرار مي‌گيرد و پس از يك دوره طولاني از نبردها، تير معجزه‌آساي آرش كمان‌گير مرز ميان ايران و توران را مشخص مي‌كند.

"منوش‌چهر" پسر "منوخورنر" است كه در اين‌جا "خورنر" تغييريافته همان واژه "خورنه" اوستايي است كه در بالا ذكر شد و به معناي "فر" است.
 
جالب است بدانيم كه "منو" در ادبيات باستاني هند، داستاني شبيه به داستان طوفان نوح دارد.

كوه در ايران حتا گاهي مورد ستايش قرار مي‌گيرد.به اين دو جمله‌ي برگرفته از اوستا نگاه كنيم:كوه‌هاي آب ريزان را مي‌ستاييم و مي‌ستاييم ستيغ كوهي را كه تو بر آن روييدي.

10- كوه و آسمان:
كوه به آسمان نزديك مي‌شود و از اين طريق با خدا و قدوسيت ارتباط مي‌يابد.كوه پيوند زمين و آسمان را شكل مي‌دهد.

در اساطير ايراني قله البرز از زمين تا درازاي آسمان (پل چينوت) كشيده شده و ارواح پس از مرگ در سفر خود به جانب بهشت يا دوزخ از آن بايد بگذرند.

در واقع در باورهاي كهن ايراني،آسمان از چهار طبقه تشكيل شده است:پايگاه ستارگان،پايگاه ماه،پايگاه خورشيد و سرانجام پايگاه روشني بي‌پايان(بهشت)
 
در معماري اهرام مصر كه تداعي كننده كوه هستند، ارواح فراعنه قرار است كه از طريق اين كوه‌هاي مصنوعي به جهان ديگر انتقال يابند.

11- كوه و مركز دنيا:
به طور كلي، رمز پردازي مركز جهان شامل نمادهاي زير است :
1- در مركز جهان،كوه مقدس واقع شده و در آنجا زمين و آسمان به هم مي‌پيوندند.
2- هر معبد و هركاخ و هر شهر مقدس و هر اقامتگاه شاهانه با كوه مقدس همانند شده و بدين گونه به مقام مركز ارتقا يافته اند.

نمادگرايي در ارتباط با مركز و كوه كيهاني، اعتقاداتي را به وجود آورده بود كه مكان‌هاي مقدس و حرم‌هاي مطهر را مراكز جهان قلمداد كرده و معابد را تصاويري از كوه كيهاني مي‌دانسته‌اند.

بهشتي كه آدم در آن با آب و گل آفريده شد، در مركز كيهان واقع است.بهشت ناف زمين بود و بنا بر روايتي بر فراز كوهي ،بلند تر از همه كوه‌ها قرار داشت.

12- كوه و مرگ:
ميرچاالياده اشاره مي‌كند كه آفتاب در ميان كوهستان غروب مي‌كند و راه مرده به جهان ديگر، همواره ازآن‌جا مي‌گذرد.

لفظ معمول و عادي در زبان آشوري براي "مردن"،"به كوه آويخته شدن" است.
بنا به معتقدات مردمي اورالي ـ آلتايي،راه مردگان جاده‌اي سربالايي در كوهستان است.

13- خورشيد و خدا:
دانته مي‌گويد:"در همه عينيات جهان چيزي ارزشمندتر از خورشيد به عنوان نماد خدا وجود ندارد.زيرا كه خورشيد با زندگي مرئي‌اش ،نخست خود و همه اجرام آسماني و زميني را منور مي‌گرداند."

خورشيد تجلي خداست.تقريبا در همه فرهنگ‌هاي كهن زماني وجود دارد كه خورشيد، خود خدا بوده است.

به عبارت ديگر،ايزدان خورشيدي را در همه تفكر ها مي‌توان يافت:
شمش ايزد خورشيد بين‌النهرين بود.حتي مردوك هم در ابتدا خداي خورشيد بود.
مهر و جمشيد در ايران باستان به گونه‌اي از ايزدان خورشيدي به شمار مي‌آيند.
رع خداي آفتاب مصريان بود.

در اساطير يونان،هليوس ايزد خورشيد است.
زاس خداي خورشيد در چين و آماتراسو ايزدبانوي خورشيد در ژاپن هستند.
حتي در باور اسلامي، خداوند نور آسمان‌ها و زمين است.و اين نور به طور اخص تداعي گر خورشيد است.

در جايي از اوستا،كالبد اهورامزدا همانند خورشيد تصوير شده  و در جاي ديگر خورشيد چشم اهورامزداست.

در خرده اوستا،"خورشيد‌نيايش" نماز مختصري است كه بامداد و شامگاه خوانده مي‌شود و بخش‌هايي از آن در ستايش اهورامزدا،امشاسپندان و ايزدان است.

همچنين از ايزدان زرتشتي، هور و خورشيد است كه زمين و آن‌چه در اوست را پاكيزه مي‌دارد.او زيباترين پيكر را در ميان آفريدگان "هرمزد" دارد و به منزله چشم اوست.و ديوان فقط هنگامي دست به كار مي‌شوند كه او غروب كرده باشد.

14- خورشيد و شاه:
شاه نماينده خورشيد بر روي زمين است.گاهي شاه با ايزد آفريننده و خورشيد برابر است.
در بعضي سنت‌ها خورشيد نيروي حياتي شاه را در خود نگه مي‌داشت كه انعكاس يا مسبب نيروي حياتي مردمش و حاصلخيزي سرزمينش بود.

امپراتور ژاپن از سوي ايزدبانوي خورشيد "آماتراسوا" نزول مي‌كند.
"شو" نام امپراتور افسانه‌اي چين است كه به خورشيد منصوب بود.
همچنين شاه ايراني نمادي از خورشيد است.

واژه "شيد" كه در خورشيد آمده است در واژه جمشيد هم ديده مي‌شود.در واقع به سبب زيبايي و فروغي كه از جم ساطع مي‌شد به او لقب "شيد" داده بودند.

خورشيد در منابع كهن علامت اقتدار سلطنت و بقاي ايران زمين بوده و به عنوان مظهر مملكت ،بالاي چادر شاه و حتي بر درفش پادشاهان قرار داشته است.

سخن ديگر اين‌كه، نقش خورشيد را بر تخت‌هاي سلطنتي و تاج شاهان مي‌توان تشخيص داد.ابوريحان بيروني مي‌نويسد:
"از آيين ساسانيان در اين روز(مهرگان)اين بود كه تاجي را كه صورت آفتاب بر آن بود به سر مي‌گذاشتند..."

آمين مارسلن مي‌نويسد: يكي از پيش نام‌هاي شاهان اشكاني برادر خورشيد و مهر بوده است.
در واقع هرچند كه به عقيده كارشناسان "مهر" همان خورشيد نيست،ولي نمي‌توان گفت كه مهر و خورشيد با هم بي ارتباط هستند.و مي‌دانيم كه مهرداد نام برخي از شاهان اشكاني است.

در ايران روزگار صفويه هم پادشاه را برادر خورشيد مي‌ناميده‌اند.

به زعم "مهرداد بهار" شاه، برادر خورشيد است.همان‌طوري‌كه خورشيد در كوه غروب مي‌كند، غروب شاه ايراني هم در كوه است و به همين خاطر شاهان هخامنشي در كوه دفن شده‌اند.
نماد خورشيد را در بسياري از فرهنگ‌ها به شكل صليب (چليپا) نقش كرده‌اند.و مي‌بينيم در تخت جمشيد و نقش رستم، مقبره شاهان ايراني در مركز يك صليب واقع شده‌است.

در واقع چليپا نمادهاي فراواني را مي‌پذيرد كه ما از آن جمله،به مواردي اشاره مي‌كنيم كه به بحث‌مان مربوط مي‌شود: زروان(زمان بيكران)،نماد الوهيت آريائي‌ها،ديائوس(خداي باستاني آريائيان)، چهارآخشيج(آب،باد،خاك،آتش)،خورشيد و حركت خورشيد، آتش،چهار سوي گيتي،زندگاني طولاني،زندگاني جاويد،رهايي و رستگاري، تكامل و تعالي.

در مصر، شاه با خورشيد هم ذات پنداشته مي‌شد.
همانطور كه خورشيد مركز جهان شمرده مي‌شود شاه هم مركز قلمروي فرمانروايي است.

15- بناهاي خورشيدي:
به نظر مي‌رسد بسياري از بناها و ساختمان‌هاي عهد باستان بر مبناي تفكر تقويمي/خورشيدي ساخته شده‌اند.از همه مشهورتر يكي در فرانسه(كارناك) و ديگري در انگلستان(استون هنج) است.

براي اهرام مصر و حتي برخي از بناهايي كه در ايران وجود دارند(كعبه زرتشت و برخي از چهار تاقي‌ها) نيز تفسيرهاي نجومي و تقويمي وجود دارد.

16- شاه و خدا:
"حتي اگر همه نيروهاي سازنده‌ي جهان هستي در اختيار خدايان باشد،پديدآوردن شالوده‌ي تمدن بشري،وظيفه شاهان(ميرنده) است." 

در دوره خاصي از تاريخ بين‌النهرين،پادشاهان داراي الوهيت بودند.در اين زمان،پادشاهاني كه به خدايي شناخته مي‌شدند،ادعا مي‌كردند كه پسر يا برادر خدايان اصلي بوده‌اند.

همچنين در مرحله‌اي از دوران باستان،شاه را غالبا داراي نيروهاي فوق طبيعي يا تجسم يكي از خدايان مي‌دانستند و بر اساس اين باور اعتقاد داشتند كه سير طبيعت كمابيش زير فرمان اوست و هم او مسئوليت بدي و خوبي آب و هوا،بدي و خوبي محصولات و از اين قبيل را بر عهده دارد.

عقيده بر اين بود كه شخص شاه، كانون پوياي گيتي است كه شعاع‌هاي نيرو و توان از آن به همه جاي ملكوت مي‌تابد.و از اين رو هر حركت شاه،از چرخش سر گرفته تا بالا رفتن دست يا مثلا عطسه‌اي، بلافاصله در بخشي از طبيعت اثر مي‌گذارد.

به طور كلي شاه نقطه اتكا و تعادل هستي به شمار مي‌رفت.

در اسطوره‌هاي ايراني، جمشيد نخستين انسان است كه به مقام خدايي رسيده و شاه سرزمين‌هاست.

او كه بر همه هفت كشور فرمانروايي داشت و ديوان و مردمان را مطيع قوانين خود كرده بود،چون تاج بر سر نهاد،خطابه‌اي تقريبا به اين مضمون خواند:"من داراي فر ايزدي هستم.من پادشاه و خداوندگار شما هستم..."

نويسندگان يوناني وصف كرده‌اند كه شاهان ايراني داراي يك فرشته يا روح ايزدي هستند.

مورخ قرن چهارم،"تئوپومپوس" نقل مي‌كند كه بزرگان ايراني در سر هر وعده غذا،ميزي انباشته از خوراكي‌ها براي فرشته شاه تدارك مي‌بينند.تصوري كه يونانيان از فرشته شاه داشتند،مي‌تواند تعبير معقول اعتقاد پارسيان به فروهرها،و از آن جمله فروهر پادشاه باشد.

در واقع ايرانيان براي فروهر بزرگ شاه بزرگ احترامي ويژه قائل بودند.
شاه همچون ظرفي بود برگزيده از جانب خداوند،سرشار از قدرت‌هاي فوق بشري كه در اطرافش اثرات جادويي خاصي وجود داشت.هنرمندان ايراني كوشيده‌اند تا اين خصوصيت را در نقش‌هايي كه از شاه پرداخته‌اند با بزرگ‌تر نشان دادن وي از ديگران جلوه دهند.

همان طور كه اهورا مزدا در نقوش باستاني ايران هيچ گاه پا را بر زمين نمي‌گذارد،بلكه هميشه در هوا پرواز مي‌گيرد،شاه ايران نيز هرگز پا بر زمين نمي‌نهاد.

شاهنشاه ايران در كاخش بر روي فرش‌هايي راه مي‌رفت كه كس ديگري حق نداشت پا بر آن گذارد.بيرون كاخ هرگز پياده نمي‌شد و بر ارابه يا اسب سوار بود.

به طور كلي چنان كه در نقش‌هاي حجاري شده در زمان هخامنشيان و ساسانيان ديده مي‌شود،شاه و اهورامزدا شبيه هم پنداشته مي‌شوند.در اين رابطه مي‌توان گفت كه تنها ريش شاه و وليعهد شبيه اهورامزداست و نه هيچ كس ديگر.

شاهان ايران به طور مرتب مورد نيايش و اكرام و تعظيم از طرف اطرافيان واقع مي شدند.

"پوزيدونيوس" مي‌گويد كه ديدن شاه براي كسي امكان نداشت مگر اينكه آن شخص قبلا شست و شو مي‌كرد و جامه سفيد در بر مي‌نمود.علاوه بر اين كساني كه با شاه غذا مي‌خوردند محدود به بستگان درجه يك مي‌شدند.

بهترين گواه بر اين كه شاه ايران موجودي سرشار از نيروهاي ايزدي تصور مي شد،پرستش يا ستايشي است كه پس از مرگ وي به عمل مي‌آمد.

"اريستوبولوس" توصيفي دقيق از گور كوروش هنگامي اسكندر آن را ديدار كرده،براي ما به جاي گذاشته است.او مي‌نويسد در باغستاني، برج كوچكي قد برافراشته بود كه با وسايل تشييع مجهز بود.در اين جا مغان به پاس‌داري مشغول بودند و هرماه براي آن اسبي قرباني مي كردند.
شاهان هخامنشي همانند همه شاهان بين‌النهريني منبع عمده علوم غيبي بودند،زيرا از راه خواب و يا واسطه‌هاي ديگر با خداوند ارتباط داشتند.

شاه ايران در واقع خليفه اهورامزدا بر روي زمين بود.

شاه ايراني به فضيلت گزينش الاهيش وجودي ممتاز و يگانه بود.هيبت و عظمت شان شاه ،همان عظمت خداي ايرانيان را منعكس مي‌كرد.

براي همانندي شاه و خدا بايد به نمايش‌نامه پارسيان،نوشته آيسخولوس اشاره كرد: در اين نمايش‌نامه، او داريوش را "ايزوتئوس" يعني برابر با خدايان،"ته‌ئيون" يعني خداگون،"نئوس پرسيانس" به معناي خداي ايرانيان و همچنين "اكه كوس" به معناي معصوم و بركنار از لغزش، نام مي‌برد.

مهرداد بهار هم شاه ايران را مظهر اهورامزدا مي‌داند.

از طرف ديگر، اهورامزدا همچون "ورونا" خدا ـ شاه است.اين موضوع هم رابطه و همسان باوري شاه و خدا را در دوران باستان مي‌نماياند.

همسان باوري شاه و خدا نه تنها در ايران بلكه در بين‌النهرين و مصر و سرزمين‌هاي ديگر هم مشاهده مي‌شود.

در قديم شاه سيام هرگز پا بر بر زمين نمي‌گذاشت و بر تخت زرين از جايي به جايي ديگر مي‌رفت.

مورد ديگري كه در رابطه با شاه و خدا مي‌توان اظهار داشت اين است‌كه برگزاري جشن روز اول سال(روزي كه سرنوشت انسان و جهان در سالي كه در پيش است،تعيين مي‌شود) در بابل و به احتمال قوي در ايران،نوعي تجديد پيمان شاه با خدايان بود.

در بابل چنين تصور مي‌شد كه در روز اول سال، همه خدايان به رياست مردوك در معبدي گرد هم مي‌آيند تا سرنوشت سالي را كه در پيش است، و به ويژه حوادث زندگي شاه را تعيين كنند.

در مصر باستان هم،فرعون همانند خدايان،بر كمربندش دم حيواني را وصل كرده بود كه از پشت كفلش آويخته شده بود و ريشي مصنوعي بر چانه داشت كه وجهي الهي به او مي‌بخشيد.


17- فر و كوه در اساطير چيني:
از آن‌جا كه فرهنگ سكايي‌ها كه سرزمينشان در ميان امپراتوري ايران و چين بود،هم بر تمدن و فرهنگ چين اثر گذاشته و هم بر فرهنگ و تمدن ايران،مناسبت‌‌هاي بسياري در اسطوره‌ها و باورهاي ايراني‌ها و چيني‌ها ديده مي‌شود. مهمترين اين همساني را در شاهنامه فردوسي و كتابي موسوم به "فنگ‌شن‌يني" مي‌توان رديابي كرد.

با اين توضيح، نويسنده كتاب " آيين ها و افسانه‌هاي ايران و چين باستان" اذعان كرده كه شايد بتوان به ياري اساطير چين، به پرستش "رابطه فر و كوه" پاسخ گفت.او مي‌گويد:
"در چين پنج كوه مقدس وجود داشت كه چهارتاي آن‌ها در چهار جهت اصلي شاهنشاهي چين بود و پنجمي در ميان آنها . شاهنشاه چين برفراز قلل اين كوه‌ها قرباني‌هاي خود را پيشكش خدايان آسمان و زمين مي‌كرد .

يكي ديگر از آيين‌هايي كه در چين برگزار مي‌شد، آيين مشهور "فنگ" بوده كه درباره خدايان آسمان و زمين به عمل مي‌آمد و گمان مي‌بردند كه اين خدايان، تندرستي شاهنشاه و بهروزي كشور را پاس مي‌دارند . قرباني‌هايي كه روي كوه‌ها به عمل مي‌آمد، در هنگام آغاز شاهنشاهي يك دودمان تازه اهميت ويژه‌اي داشت.

بنا به اعتقاد چينيان هر يك از دودمان‌هاي پادشاهي داراي موهبت زمامداري بود و همچنان كه در ايران باستان فركياني از يك پادشاه به پادشاه ديگر مي‌پيوست در چين نيز موهبت زمامداري هر سلسله تا پايان ادامه مي‌يافت و سپس به دودمان ديگري منتقل مي‌شد.

اين موهبت در عين حال كه جنبه‌ زماني داشت جنبه مكاني هم پيدا مي كرد و  سلسله نيرومند و فرمانروا نيروهاي سركش را تا ديواره‌ كوه‌هاي چهارگانه كه مرز شاهنشاهي به شمار مي رفت واپس مي‌راند و بزرگ‌داشتي كه فرمانبران شاهنشاه جديد بر فراز كوه‌هاي چهارگانه نسبت بدو به عمل مي‌آوردند، داراي اهميت دوگانه سياسي و ديني بود.

اما از اين گذشته، در پيوند موهبت زمامداري با كوه‌ها جريان معجزآساتري نيز وجود داشت.

بنابه اعتقاد چينيان در هنگام به پادشاهي رسيدن هريك از شاهان از يكي از كوه‌هاي چهارگانه ابر يا بخاري رنگين برمي‌خاست . مثلا وقتي "هوانگ‌-دي" به شاهنشاهي رسيد، از كوه فئو در كرانه درياي خاور ابري زردرنگ برخاست و هنگام به قدرت رسيدن "يائو" از همين كوه بخاري قرمز رنگ متصاعد شد.

بدين‌سان موهبت زمامداري به گونه‌اي مادي و عيني برفراز كوه ها نمايان مي‌گرديد و در نتيجه كوه "فئو" كه در نزديكي دريا قرار داشت و دورادور آن را آب احاطه كرده بود پايگاه موهبت زمامداري و قدرت شاهنشاهي به شمار مي‌رفت و بزرگداشت بسيار درباره آن به عمل مي‌آمد.
موهبت زمامداري پادشاه چين، نقش مهمي در بيرون راندن بيگانگان از مرزهاي چين و رواج تمدن در آن سرزمين بازي مي‌كرد . درست همان‌گونه كه فر كياني نگاهبان اقوام آريايي بود و همه انيران و مهاجمان ويرانگر را از ايران زمين بيرون مي‌راند.

18- تعبيري از فرو كوه:
احمد نوري در نشريه وهومن مي‌نويسد:"...پيوند فر ايرانيان كه فر ايزدي و فر كياني است با كوه و كوهستان، بدان سبب است كه ايرانيان فر خود را مانند كوه پابرجا و جاويد مي‌دانستند و بر اين باور بودند كه هيچ نيرويي نمي‌تواند فر ايرانيان را نابود سازد.همچنين كوه‌ها را داراي فر ايزدي مي‌دانستند و چون كوه‌ها همواره در ايران داراي تقدس و ارزش بودند,فر خود را برگرفته از فر ايزدي كوه‌ها مي‌دانستند."

19- نتيجه:
خواننده محترم با خواندن مقاله فوق به خودي خود رابطه‌ غير مستقيمي را كه ميان "فر و كوه" برقرار است،درك مي كند.اما تنها براي اشاره‌اي كوتاه به نتايج زير مي‌پردازيم:
1- كوه رابطه ميان زمين و آسمان و در واقع رابطه ميان انسان و خداست.فر هم واسطه‌اي است كه از ايزد به انسان مي‌رسد.در اين رابطه،كوه نمود عيني دارد و فر نمودي معنايي.از اين طريق مي‌توان به ارتباط ميان كوه و فر دست يافت. 

2- كوه جايگاه خدايان است. بنا به ارتباط شاه با خدا و همين‌طور شاه با كوه،كوه مي‌تواند جايگاه شاه هم باشد.اين مساله به همراه ارتباط شاه با فر مي‌تواند جوابگوي رابطه ميان فر و كوه باشد.

3- فر از طرف ايزد و نمودي از اوست كه به شاه مي‌رسد.فر با خورشيد ارتباط دارد. خورشيد هم نمادي از ايزد است.از طرفي شاه با خدا و خورشيد هم در ارتباط است.به اين ترتيب باز هم به رابطه ميان فر و كوه مي‌رسيم.

4- كوه يك مكان مقدس و جايگاه خدايان است.كوه به معناي گذر از يك مرحله به مرحله ديگر است.مرگ هم يك مرحله گذر است.دفن شاه پس از مرگ در كوه تداعي‌گر اين مرحله گذر است.شاهي كه از طرف اهورامزدا داراي فر است، در كوه دفن مي‌شود.اين هم رابطه ديگري ميان كوه و فر.

آرش نورآقایی